Menu
Me
11:11
follow box
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات
  • ۲۱ ارديبهشت ۹۶، ۲۲:۲۳ - Bahar Alone
    اوهاع:)
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
11:34
11:34

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
۱۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰

وقتی قبر آماده شد
من نمیدانستم خودم را دفن کنم یا احساسم به تو 
دفن که تمام شد

مُرده ای را دیدم که قبرستان را ترک می کرد

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰


تو که لبخند بزنی خورشید به پهنه آسمان می آید و پرتوش را به هرآنچه ناپیداست

 می فشاند و فرشی از لاله واژگون دشت ها را می پوشاند...

تو که لبخند بزنی، ابر ها آسمان را می پوشانند و نم نم باران کویر لوت را سیراب می کند و دانه های هزار ساله سر از خاک بر می آورند و اهالی چشمانشان از این دست و دل بازی آسمان گرد می شود...

تو که لبخند بزنی، بدبیاری های ستایش پایان می یابد و کودکان سرطانی یک شبه خوب می شوند و عطر موهایشان در هوا می پیچد و دکتر عینکی کچل کودکان، ساکش را جمع می کند به مقصد ناکجا آباد...

تو که لبخند بزنی، یخ های قطبی قطرشان بیشتر و بیشتر می شود و بچه خرس های قطبی، بازیگوش تر از همیشه در سپیدی ناپدید می شوند...

لبخند بزن، آری بخند تا همه خوش باشند و کارشناسان تحلیل های عجیب و غریب کنند از این یک شبه خوب شدن دنیا و تو به رویشان نیاور...

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰


گاهی افکاری مثل خوره می افتند به جانت، افکار سریشی که هم قدم با تاریکی شب چون آفتاب گرفتگی ذهنت را تاریک می کنند و خواب را از چشمان قرمز و تب دارت می ربایند. به راستی این شکاف چیست، این دیوار سیاه و سنگین، این حس ترسناک ولی دوس داشتنی که چون سایه به من چسبیده چیست. نیمه شب است و ذهنم پر از تصاویر هیاهوی مردمانیست که شادمان خیابان ها را می پیمایند و برای نوروز می خواهند نو شوند و من برخلاف همه دنیایم شده هم قد یک ذهن پر از خیالپردازی، یک چارچوب دیواری که بالای سرش علامت هایی کهنه از نفوذ آب باقی مانده. می خواهم از این افکار بگریزم، بی اختیار بیرون میزنم، هوا گرفته و بارانیست، تاریکی سحرآمیزی تن شب را در آغوش گرفته و سرمای مرموزی نوک انگشتان و گوشهایم را نوازش می دهد. چون شبهای دیگر لبه حوض قدیمی می نشینم و همراه با خیس شدن سرمای عجیبی از نقطه اتصالم به لبه حوض به وجودم می خزد، حس عجیبیست زیر باران خیس می شوم و گویی آب افکار سیاهم را می شوید. به موهایم چنگ میزنم و در این خلصه عمیق گذر زمان را احساس نمی کنم، دقیقا نمی دانم چقدر آنجا ماندم ولی به خودم که آمدم هنوز باران می بارید شاید کمی شدیدتر. تنم چون بید از سرما می لرزد و در آن تاریکی سیخ شدن موهایم را احساس می کنم. کاش می شد قایقی داشت و از این شکاف بین خودت و دنیای آدمیان عبور کرد، به زیر پوستشان رفت و برای تک تک سوالاتت به جوابی رسید و فهمید چگونه آنان این احساس تنهایی و غم را می برند می اندازند آنجا که عرب نی انداخت. از خودم می پرسم من کیستم و صدایی پاسخ می دهد یک دیوار تاریک، یک زیر زمین کهنه خرابه ای متروک، که حتی پرتوهای خورشید زورشان می آید به آن بتابند. من دیوانه نشده ام ؟ تمام این خیالپردازیها توهم نیست؟ ولی تا آنجا که خاطر دارم این احساس سراسر کودکیم را نیز درنوردیده و با خودم قد کشیده است... 

منبع

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰


 Yes people اصطلاحی است که این روزها روانشناسان بسیاری از آن نام می برند. این واژه را برای افرادی به کار می برند که به آنها افراد (همیشه خوب) می گویند. خصوصیات این گونه افراد این است که همیشه سعی دارند دیگران را از خودشان راضی نگه دارند. این افراد سعی می کنند تا آنجا که ممکن است از دست کسی ناراحت نشوند و همیشه تلاش می کنند که مهربان باشند و مهربان جلوه کنند. از دیگر خصوصیاتی که می توان این افراد را با آن شناخت این است که به هیچ کسی نه نمی گویند و مدام دنبال پیش بینی کردن قضاوت دیگران و هماهنگ رفتار کردن بر مبنای خوب بودن در دیدگاه آنان می باشد و همچنین همیشه خواسته ها و کارهای دیگران را در اولویت اولشان قرار می دهند و خواسته ها و کارهای خودشان در اولویت دوم قرار دارند و به همین علت همیشه خواسته هایشان به تاخیر می افتند. این افراد به شدت از ابراز وجودشان اجتناب می ورزند که مبادا این کار منجر به رنجش خاطر دیگران شود. از لحاظ ابراز هیجانی افرادی که به این سبک رفتار می کنند گویی همیشه و در همه حال فقط یک هیجان را تجربه می کنند و آن هیجان هم چیزی نیست جز شادی و به نوعی مانع از این می شوند دیگران متوجه شوند که در حال تجربه چه احساسی هستند. همیشه لبخند می زنند و دوست دارند به عنوان فردی شناخته شوند که همیشه شاد هستند و در واقع گویی برایشان مهم نیست که تجربه درونیشان چه هیجانی است. می توان گفت برای این افراد قضاوت دیگران و اینکه تو چقدر آدم خوبی هستی مبنای کل رفتارهایشان قرار گرفته است. نزدیک تر که بیاییم و عمیق تر وارد زندگی اینگونه افراد شویم متوجه نارضایتی شدید آنها از این وضعیتشان می شویم. این روزها کمتر درمانگری را می توان یافت که نشانه هایی از این وضعیت در مراجعینش یافت نکرده باشد. اما راه خلاص شدن از این وضعیت رنج آور این می تواند باشد که درمانگر به مراجع کمک کند که خود اصیلش را تجربه نماید. اصیل بودن یعنی اینکه آنگونه رفتار کنید که هستید و خودتان دوست دارید نه جوری که دیگران دوست دارند و می خواهند. احساسات درونیتان را آنگونه که هستند ابراز کنید، یعنی هیجان اصلیتان را به هیجان جامعه پسند تغییر ندهید. خیلی از افراد هنگامی که ناراحت و یا غمگین هستند آن را با یک هیجان جامعه پسند تغییر می دهند مانند لبخند زدن . ولی مساله اینجاست که وقتی نتوانید هیجان اصلیتان را ابراز کنید بسیار رنج می کشید. سعی کنید دلایل این را که هیجان اصلیتان را به هیجان جامعه پسند تغییر می دهید پیدا کنید و در این راه از یک درمانگر مجرب کمک بخواهید زیرا اینگونه تغییر دادن هیجان به طور قطع در طول زمان به وجود آمده است و ریشه در زندگی گذشته تان دارد. دیگر اینکه کارها و خواسته های خود را در اولویت قرار دهید و خواسته های دیگران را در اولویت بعدی. در واقع می توان گفت بر خلاف آنچه تصور می کنید، آدمهایی که اصیل هستند و خودشان هستندمحبوب تر از(بله قربان گوها)هستند

منبع

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰


وقتی می‌نویسم خیلی آرام می‌شوم. از اندوه عمیقی که دچارش هستم عبور می‌کنم، یک جور طی طریق است، آن قدر حزن خرج کلمات می‌کنم و میان خطوطم می‌چینم که تونلی از غم درست می‌شود، ته تونل نوری است که راهنمایم است. رد نور را می‌گیرم و در تاریکی راه می‌روم. به صداها گوش می‌کنم،  به صدای چکیدن اشک‌های زنی که وارونه از سقف تونل آویزان است و اشک‌هایش به زمین که می‌رسد سنگ می‌شود. اگر از تونل نگذرم، سنگ‌ها که مدام زیاد می‌شوند، راهم را می‌بندند و جلوی نور را می‌گیرند و من در تاریکی می‌مانم. باید بگذرم، هی پیش می‌روم. می‌نویسم و دیوارهای تونل را می‌چینم و عمق می‌دهم و جلو می‌روم. تا برسم به انتها، به سر منشاء نور. اما توی این روشنی لخت منتظر چیزی نیستم، می‌دانم تهش چیزی نیست. تهش صدای قهقهه است. شاید همان زن وارونه‌ی گریان باشد که حالا توی روشنی می‌دود و بلند بلند می‌خندد، نه از شادی، از درک مضحکه‌ای که من دچارش هستم. مضحکه‌ی حیات. هوم، می‌شود اسم یک کتاب باشد. به هر حال نوشتن خوبیش همین است. از تاریکی غم می‌رسم به روشنی مسخره‌گی...

منبع

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰


شاید برای شما هم پیش امده باشد که افرادی را دیده اید که با وجود مشکلات فراوان و گاه بیماری و معلولیت، فقر و بسیاری نقصان های دیگر اما بسیار شاد زندگی میکنند و در مقابل افراد دیگری که با وجود موفقیت های بیشمار و نعمت های بیش از حد معمول، ولی احساس نومیدی، افسردگی و پوچی میکنند. حتما در همچین مواقعی برایتان سوالات بیشماری پیش آمده که پرسیده اید علت چیست؟ و نیز فرضیات مختلفی به ذهنتان رسیده است. از موارد مشابه نیز می توان گفت چرا بشری که با تکنولوژی زندگیش بسیار راحت تر و مرفه تر شده است این همه احساس پوچی و نومیدی میکنند. به نظر پاسخ این سوالات را باید در معنای زندگی انسانها جستجو کرد. می توان گفت که تکنولوژی می تواند کلیه مشکلات بشر را حل نماید جز یک چیز و آن هم معنا دادن به زندگی انسانها. شاید تکنولوژی نه تنها نمی تواندبه زندگی انسانها معنی دهد بلکه حتی معنای زندگی آنها را از بین برده است و انسانها حس میکنند همه چیز بازیچه و سرگرمی مضحک و خنده داری است که موقتا آنها را از تفکر در مورد پوچ بودن و میرایی خودشان باز دارد.   

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

هوا خشک است

و نشئگی من پایان ندارد...

این گرگ و میش طوسی رنگ

چون مورچه ای سرگردان

تکرار مدام دایره واریست

که تو را فریاد می کند

گرگ های کوهستان

زوزه کشان

آواز عاشقان پیر را می خوانند

و زنگوله ی بره های گم شده

در برهوت چشم های من

به صدا در آمده اند...

وحشی ترین باز ها

معصومیت دستهای تو را به چنگال گرفته اند

و در هوای خشک

که حتی یک قطره باران هم نمیبارد

تو را به صخره های آهنین می کوبند

شقیقه هایت له شده اند

و درد...

از چشمان تو بیرون زده...

هوا  خشک است...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰


هوای نوشتن دارم،  

و این نشانه خوبی نیست...

تاریکی در راه است،

و مرا در دهانش می بلعد...

نمی هراسم و دلم خوش است

به چه؟

نمی دانم؛ 

شاید همین هوس نوشتن...

لشگری از نومیدی به من هجوم می آورد،

همچون مه غلیظ صبحی پس از باران،

که چشمان روشن شهر را به زیر می کشد؛

و ساعتی پس از بیداری خورشید رنگ می بازد...